مایک بود اسمه پسره. با دوست چشم بادومیش رفتن دم یه خرابه و مایک از رو یه تخته به زور رفت بالا و به هر بدبختی که بود رفت اون تو. یه لحظه بعدش پشماش فر خورد کله پا شد و قل خورد پایین. رفیق چشم بادومیش بردش خونه و ظاهرا همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. فرداش پا شد اما دیگه مو نداشت. یکمی ترسیده بودم. اما باز نگاه میکردم. خواهرشو باباش براش کلاهگیس خریدن و مایک کلی خوشحال شد اما تو فوتبال یه پسر عنه رید بهشو از سرش برش داشت. حالشو گرفتن.
اما دوستش هی هواشو داشت. موندم در این مرامش جدی. تازه شاخم بود. تو روی معلم نقاشیه واستادو گفت دیگه پامو تو کلاست نمیذارم اگه نقاشیمو پاره کنی. همیشه غبطه میخورم که چرا وقتی معلمهام بهم زور میگفتن هیچ گهی نمیخوردم . احساس بیعرضگی میکنم.
میگفتم. نصفه شب دو تا روح اومدن تو خونه مایک. یه پیرزن و یه پیرمرده. بعد پیرزنه بهش گفت اینا که میگمو قاطی کن بزن سرت. پنج مگس مرده٫ تخم مرغ گندیده و چنتا چیز دیگه. انگاری که ترکیب"پنج مگس مرده" رو تو مغزم خالکوبی کرده باشن. از همون پونزده سال پیش. تخمام زیر گلوم بود از ترس اما تا تهشو میدیدم. تک تکتون میدونین چی دارم میگم. الان مو به تن همتون سیخ شده.
بعد موهاش بلند میشه. خیلی بلند. تو خیابون باد میزنه و گیر میکنه به درخت. تا اینکه معلم نقاشی میدزدتش که از موهاش قلم موی جادویی درست کنه. تازه بقیه بچه ها رو هم میدزدید که کارگری کنن براش. بعدش دیگه همش قضیه نجات دادنش بود. قایم شدن تو ماشین قرمز٫ گچی که از ماشین میریخت بیرون٫ جایی که بچهها رو نیگه میداشت٫ نقاشیهای متحرک٫ موهاش که از بالا میومد توی دستگاه٫ شبی که دوسته با یه تیکه پارچه سعی میکرد پاش گیر نکنه به نخ های نامریی٫ نقاشی جادویی که اون مرتیکه تخمسگ کشید...
امشب باز دیدمش. اون موقع میترسیدم. الان هم ترسیدم و لرزیدم. خیلی عنین که اینا رو واسه ما نشون میدادین. خیلی. دزد عروسکها رو هم از رو همین ساخته بودین احتمالا. کثافتا