Monday, October 17, 2011

نیک‌بو

تو ماشین بودیم تو خیابون ولیعصر. براش همیشه از آهنگایی که دوس داشتم میزاشتم اما هیچوقت علاقه‌ای بهشون نداشت. دریم‌تیتر گذاشته بودم. رسید به Space Dye Vest یهو گفت این آهنگو دارم خیلی خوبه. چشام برق زد از خوشحالی که از یکی از آهنگام خوشش میاد. چند بار پخشش کردم. نیم ساعت براش از دریم‌تیتر حرف زدم. گوش میداد اما به خاطر من. میدونستم که اصلن براش مهم نیس اما برا من مهم بود. کلافه می‌شد منم دیگه نمی‌گفتم. مثل همیشه رفتیم بیگ‌بوی چون نزدیک خونش بود. همیشه عجله داشت که زود بره. حداکثر یک تا دو ساعت با هم بودیم.  همون دورو بر عباس‌آباد می‌پلکیدیم، رفتیم دم بیگ‌بوی دیدیم اسمشو عوض کرده به نیک‌بو به خاطر اماکن. غذا رو تو ماشین می‌خوردیم  همه چی چرب و چیلی میشد. نمیزاشت حساب کنم. روزگار گذشت. من رفتنی شدم. روز آخر که رفتم خداحافظی به گا رفتم. موقع خداحافظی سریع پیاده شد. صورتشو هم درست ندیدم. نمی‌خواست احساساتی بشه واسه همین عینک آفتابیشو بر نداشت که نبینم صورتشو. پیاده شد و رفت. میخواستم دستشو بگیرم. اما سریع رفت. هیچ‌وقت حتی دستشو نگرفتم. بدترین خداحافظی بود. از اونجا تا خونه سیگار کشیدم و Space Dye Vest  گوش دادم. الانم دارم گوش می‌دم. حال اون موقع رو دارم. چرا الان باید وسط آهنگام پخش می‌شد؟ چرا نمی‌زنم بعدی؟چرا همش تکرار می‌شه؟ چی مینویسم؟ گُه تو این زندگی!

Tuesday, September 27, 2011

مدرک کیلو چند؟

مشکل اینه که طرف سواد نداره اما اعتماد به نفس تا دلت بخواد داره! همینجوریه وضعیت. یه زمانی مد شده بود همه میرفتن مجتمع فنی یه مدرک کسشر MCSE میگرفتن و بعد با کت شلوار و کراوات از افتخارات و مدارکِ تخمیشون صحبت می‌کردن. الان هم وضع همینه. مدرک ها البته زیادتر، اسمها قلمبه سلمبه‌تر و کت و ‌شلوارها گرونتر. اون موقع‌ها جوون بودیم فک می‌کردیم خبریه. پول نداشتم برم مدرک مایکروسافت بگیرم(ریدم تو مایکروسافت البته).  چه خوب که نداشتم! تا یکی یه مدرک می‌گرفت با خودم فک می‌کردم اینا بیشتر از ما می‌فهمن. تقصیر مامانم بود. همیشه مقایسه می‌کرد. هر کاری هم که می‌کردی نگاش به این و اون بود می‌گف نکنه اون بهتره! هنوزم اینجوریه. باهاش حرف که می‌زنم میگم مامان فلان موقعیت شغلی رو پیدا کردم. همه اطرافیان دارن جر می‌خورن که چطوری پیدا کردی. مامانم می‌گه بهتر نبود مثل فلانی می‌کردی؟ می‌گم مادر من، فدات شم متوجه‌ای چی می‌گی؟ میگه حالا برو یه تحقیق کن. از دوستات بپرس چرا اونا اینکارو نکردن؟ می‌گم آخه اونا شعورشون نمی‌رسه. اگه برسه عرضشو نداشتن. بگذریم. همیشه از اینکه برم تو  نمایشگاه‌های کامپیوتر بدم میومد. یه سری آدم چُسو می‌شینن تو غرفه و محصولاتی که مثلا یه ظاهر خوب داره رو دارن به هم فرو می‌کنن. کی میفهمه اون زیر چه خبره. بدبختی اینه که ظاهرشونم تخمیه. به کی بگم دردمو آخه؟ یه سری گاوتر هم میان می‌خرن. گور بابای کیفیت. همه‌جا باهوش ها سر احمق‌ها کلاه می‌زارن. تو ایران احمق‌ها سر احمق‌ترها رو! نباید خودمو درگیر این چیزا کنم. میره رو اعصابم. بزرگترین چیزی که میره رو اعصابم دیدن آدماییه که در زمینه چیزی که سوادشو ندارن اظهار نظر می‌کنن. اگه بتونم که در میرم. اگه نه میشینم یه گوشه لال میشم خودمو کنترل می‌کنم که نرینم به طرف که معمولا موفق نمی‌شم. باز یاد مامانم افتادم. بهمون یاد نداد که خودمونو نشون بدیم! نگفت که اگه یکی داره زر مفت می‌زنه تحت تاثیر قرار نگیر. بابا یه جور دیگه. انگار می‌خواد بزنه تو سر مال! حالا یکی که واقعا خوب باشه رو می‌خواد قهوه‌ای کنه که بگه بچه‌ش بهتره. داستان میبافه غلو می‌کنه بعد می‌گه ملت زندگیشونو با همین پز دادنا می‌گذرونن. راس می‌گه البته. امایه روز بهش گفتم بابا ما اینجوری نیستیم. بکش بیرون. ما نیازی نداریم به جیب خالی پز عالی. بیا خودمون باشیم. حالا اونی که این زرا رو میزنه بالاخره خودش می‌دونه که چه عنیه. نه به شوری تو نه به بی نمکیِ مامان. ول کنین این حرفا رو زندگی خودتونو بچسبین. گور بابای ملت. بزار پزشونو بدن. بزار دلشون خوش باشه. بزار کون دنیا رو پاره کنن. به پز دادن اگه باشه ما هم بلدیم. خالی هم لازم نیس ببندیم. مشک آن است که خود ببوید.

Saturday, June 18, 2011

همینو میخریم آقا


اون موقع‌ها که اول دوم دبیرستان بودیم یه بار اومده بودیم تهران و با خانواده رفته بودیم خرید. تو خونه ما بابا پول خرج میکنه و مامان ترمز بابا رو میکشه. مامان همیشه میگه صبر کنین وقتی که پولدار شدیم بعد خرج میکنیم. پونزده ساله که اینو میگه. یعنی پونزده سالشو فقط من یادمه. مامان پیر شد اما پولدار نشد. بعله رفته بودیم خرید. یه شلوار جین دیدیم که قیمتش حدود هیوده تومن بود و منم اون  موقع  هیچی به سایزم نمیخورد بس که دراز و لاغر مردنی بودم. خوب الانم هستم اما الان باز شرایطم بهتره. اون زمانا هیوده تومن هم که میدونین خیلی گرون بود واسه شلوار . منم تو خونمون با حضور سه تا نره خر بزرگتر از من همیشه در اولویت آخر بودم و خیلی وقتا لباسای دست دوم اونا میرسید بهم. این دفعه بابام پایه شد بخره شلوارو و مامانم طبق معمول هی بهش غر میزد که حالا این کجاش قشنگه؟  میریم مغازه‌های دیگه خرید میکنیم که ارزون‌تر هم باشه. منم که خوب طبیعتا پشم بودم. خلاصه بابا مامانو تحویل نگرفت و اون شلوار رو خرید برام.

از اون روز این موضوع برام جا افتاد که شلوار جین بالای ۱۷ ۱۸ تومن گرون محسوب میشه و جالبیش اینه که تا الان که ده سال گذشته هنوز همین جوری فک میکنم. فقط هم در مورد شلوار جین! هر جا قیمت شلوار جین میبینم که بالای ۳۰ هزار تومن باشه دهنم گرد میشه و میگم اینا دارن ملتو میچاپن. با خواهرم رفته بودیم خرید میگفت شلوار سی‌و‌پنج تومن مفته و الان ارزون تر گیر نمیاد. منم که تو این فکر بودم که  چرا چرت میگی.  سی‌و‌پنج هزار تومن! یعنی دو برابر هیوده تومن! یعنی خیلی گرونه این شلوار! اون دفه که برا مهدی شلوار جین هشتاد تومنی خریدیمو که دیگه نگو! تازه خودمو جر دادم ۴۰ تومن تخفیف گرفتم براش که این شد. واسه خودم نمیدونم چی میشده که پیدا میکردم.

امروز رفته بودم فروشگاه اچ‌&ام شلوار جین بخرم. قیمت شلوارا رو که دیدم کلیه بنیان‌های فکریم فرو ریخت. همه شلوارا ۳۹ یورو یا بیشتر. هَمَرو ورق زدم اما همین بود. یکمی چرخیدم با خودم گفتم چرا دنیا اینجوری شده؟ یعنی که چی شده؟ چرا با من اینکارو میکنید؟ نگرانیم هم منطقی بود آخه تیشرت‌ میفروخت ۴ یورو شلوار ۴۰ یورو. خوب آدم ناراحت میشه. منم بی پول. یهو بغل تیشرتا یه سری دیگه شلوار دیدم که وسطشون فقط  یه دونه شلوار از حراج قبلی مونده بود. سایز من بود قیمتش ۱۵یورو. 

الان همه بنیان‌های فکریم در جای خودشونن و راحت دارن مث گذشته زندگیشونو میکنن. خوشحالم که بابام در بقیه موارد به حرف مامانم گوش میداد و گرنه عن تر از این حرفا میشدم. اما برا مامانم ناراحتم . نمیدونم واقعا امید داشت یا فقط به ما امید میداد.




Sunday, May 22, 2011

پنج مگس مرده


مایک بود اسمه پسره. با دوست چشم بادومیش رفتن دم یه خرابه و مایک از رو یه تخته به زور رفت بالا و به هر بدبختی که بود رفت اون تو. یه لحظه بعدش پشماش فر خورد کله پا شد و قل خورد پایین. رفیق چشم بادومیش بردش خونه و ظاهرا همه چیز  به خوبی و خوشی تموم شد. فرداش پا شد اما دیگه مو نداشت.  یکمی ترسیده بودم. اما باز نگاه میکردم. خواهرشو باباش براش کلاه‌گیس خریدن و مایک کلی خوشحال شد اما تو فوتبال یه پسر عنه رید بهشو از سرش برش داشت. حالشو گرفتن.
اما دوستش هی هواشو داشت. موندم در این مرامش جدی. تازه شاخم بود. تو روی معلم نقاشیه واستادو گفت دیگه پامو تو کلاست نمیذارم اگه نقاشیمو پاره کنی. همیشه غبطه میخورم که چرا وقتی معلم‌هام بهم زور میگفتن هیچ گهی نمیخوردم . احساس بی‌عرضگی میکنم.
میگفتم. نصفه شب دو تا روح اومدن تو خونه مایک. یه پیرزن و یه پیرمرده. بعد پیرزنه بهش گفت اینا که میگمو قاطی کن بزن سرت. پنج مگس مرده٫ تخم مرغ گندیده و چنتا چیز دیگه. انگاری که ترکیب"پنج مگس مرده" رو تو مغزم خالکوبی کرده باشن. از همون پونزده سال پیش.  تخمام زیر گلوم بود از ترس اما تا تهشو میدیدم. تک تکتون میدونین چی دارم میگم. الان مو به تن همتون سیخ شده. 
بعد موهاش بلند میشه. خیلی بلند. تو خیابون باد میزنه و گیر میکنه به درخت. تا اینکه معلم نقاشی میدزدتش که از موهاش قلم موی جادویی درست کنه. تازه بقیه بچه ها رو هم میدزدید که کارگری کنن براش. بعدش دیگه همش قضیه نجات دادنش بود. قایم شدن تو ماشین قرمز٫ گچی که از ماشین میریخت بیرون٫ جایی که بچه‌ها رو نیگه میداشت٫ نقاشی‌های متحرک٫ موهاش که از بالا میومد توی دستگاه٫ شبی که دوسته با یه تیکه پارچه سعی میکرد پاش گیر نکنه به نخ های نامریی٫ نقاشی جادویی که اون مرتیکه تخم‌سگ کشید...
امشب باز دیدمش. اون موقع میترسیدم. الان هم ترسیدم و لرزیدم. خیلی عنین که اینا رو واسه ما نشون میدادین. خیلی. دزد عروسک‌‌ها رو هم از رو همین ساخته بودین احتمالا. کثافتا