تو ماشین بودیم تو خیابون ولیعصر. براش همیشه از آهنگایی که دوس داشتم میزاشتم اما هیچوقت علاقهای بهشون نداشت. دریمتیتر گذاشته بودم. رسید به Space Dye Vest یهو گفت این آهنگو دارم خیلی خوبه. چشام برق زد از خوشحالی که از یکی از آهنگام خوشش میاد. چند بار پخشش کردم. نیم ساعت براش از دریمتیتر حرف زدم. گوش میداد اما به خاطر من. میدونستم که اصلن براش مهم نیس اما برا من مهم بود. کلافه میشد منم دیگه نمیگفتم. مثل همیشه رفتیم بیگبوی چون نزدیک خونش بود. همیشه عجله داشت که زود بره. حداکثر یک تا دو ساعت با هم بودیم. همون دورو بر عباسآباد میپلکیدیم، رفتیم دم بیگبوی دیدیم اسمشو عوض کرده به نیکبو به خاطر اماکن. غذا رو تو ماشین میخوردیم همه چی چرب و چیلی میشد. نمیزاشت حساب کنم. روزگار گذشت. من رفتنی شدم. روز آخر که رفتم خداحافظی به گا رفتم. موقع خداحافظی سریع پیاده شد. صورتشو هم درست ندیدم. نمیخواست احساساتی بشه واسه همین عینک آفتابیشو بر نداشت که نبینم صورتشو. پیاده شد و رفت. میخواستم دستشو بگیرم. اما سریع رفت. هیچوقت حتی دستشو نگرفتم. بدترین خداحافظی بود. از اونجا تا خونه سیگار کشیدم و Space Dye Vest گوش دادم. الانم دارم گوش میدم. حال اون موقع رو دارم. چرا الان باید وسط آهنگام پخش میشد؟ چرا نمیزنم بعدی؟چرا همش تکرار میشه؟ چی مینویسم؟ گُه تو این زندگی!
No comments:
Post a Comment